تبليغاتX
ی سر راهی
کاش! یک بار صدایم کنی... نامــم، صدایت را تشنه است
 کوچولوی نازم! فردا روز تو است

همیشه وقتی این اتفاق می افتاد
از خاله زنک بازی های آدم های دور و برم در فک و فامیل می فهمیدم که چه شده است و هیچ وقت نفهمیدم چرا هیچ کدام از این خاله زنک ها! این اتفاق مبارک را داااااد نمی کشند.
هنوز هم این رفتارهای جاهلانه به نام حیا و حرمت و ... آزارم می دهد.
نگران نباش عزیز دل ام
فردا این بت هم خواهد شکست تبر بر دوش بت اتفاق خواهد افتاد.
آخر من هنوز همان بت شکن ام.

نازنین م!
ببخش مرا که بالهای آسمانی و اسباب پروازت را از تو گرفتم و از آسمان زندگی ات به زمین کشیدم ت تا به جای آن دو بال، دو پا به ات بدهم تا در دنیای زیبا و پر دردی زندگی کنی که دیگران کرده اند.
می خواهم خبر حضورت را همه جا داااااد بزنم ولی نمی گذارند.
خودشان هم نمی دانند چرا نباید این هدیه را فریاد نکرد.

بگذریم.

من در میان این جنگل انبوه خوب می دانم که تو هم مثل خودمی و به ام اجازه می دهی که در میان دوستان خوب مامان و بابا خبر ورودت را به این دنیا بدهم.
آخر گفتم که: تو هم مثل خودمی.
کله شق و منطقی.
فردا تو را داااااد خواهم کشید.
فردا به همه می گویم که بار امانتی که آسمان ها و زمین و کوه ها از پذیرش آن سر باز زدند، به قدری سنگین بود که از تو دعوت کردم تا بیایی و شانه ات را مثل شانه های بابا و مامان به زیر این امانت بسپاری.
هنوز نیامدی و دل ام می خواهد برای ات درد و دل کنم.
هنوز ندیدمت و می شناسم ات.
هنوز سلامم را علیک نداده ای و می دانم که برای ام چقدر ناز داری.(ناز کن ناز، که ناز تو کشیدن دارد)

امروز روز علی بود و غدیرش و فردا روز من است و فرزندم.
فردا تو را در حضور مزار پدربزرگ به همه دوستان حاضر مامان و بابا، سرشماری خواهم کرد.

عزیز نازنین ام
فردا (5 آذرماه 1389) سه هزار و پنجاه و سومین روز زندگی ما است و تو در این روز و در حضور نگاه پدربزرگ که در قاب مزارش نشسته - همان نگاهی که سالها است به جای آغوش اش، در زندگی د اشته ایم - به دوستان و همراهان مامان و بابا معرفی خواهی شد.
لبخند پدربزرگ ات دیدنی خواهد بود. اینطور نیست؟

راستی!
چگونه معرفی ات کنم در حالی که نه دیدمت! نه جنسیتت را می دانم! و نه نامت را می شناسم!
فقط می دانم تو امانت خدایی هستی که هنوز بر وعده اش مانده و مرهم لذت حضور تو را برای شانه های خسته ام توصیه کرده است.

می بوسمت.

|+| نوشته شده توسط امیدوار در چهارم آذر 1389  |
 3000مین روز محرمیت!

یادت می آید؟
نیمکت آن بوستان را
 و ارتفاع آن تپه را
 و ضلع جنوبی میدان بهارستان تهران را
حتی صبح زود و مزار شهدای بهشت زهرای تهران را که با مریم، دوست بی آزار و خوش قلبت بودیم و انگار آن روز بود که بلیت خریدیم تا یک عمر سوار بر قطار زندگی باشیم.
3000 روز پیش بود که جمله ای ترکیبی را به ات حواله دادم.

3000 روز گذشت
و امروز در اینجا برایت می نویسم که هیچ مخاطب آشنایی ندارد اما دوست چرا!
یادت می آید؟
چه هق و هقی در سفره عقد داشتم و چگونه بعد از سالها من نشسته و مادرم ایستاده، دلش را به ام سپرده بود تا آرامم کند و چون کودکی در دل مادر چنان گریه می کردم که مادرم بیش از من گریه می کرد و دیگران - که از تبار تو بوده اند - چگونه مسخره ام می کرند؟
آنان دیوانگی ام را باور نداشتند و همنشینی عقد و اشک و عشق و یکی شدن را ندیده بودند و من هم از همین رو بود که به شان حق می دادم تا هر کداممان کارمان را کنیم.
ولی خوشحال بودم که لحظه لحظه این دیوانگی را بیشتر و بیشتر تو باور می کردی.

همسرم!
باور کن همچنان با وجود بسیاری و لبریزی مشکلات
با تو دوست داشتن را و لذت تکیه دادن به تکیه گاهی چون خوش قلبی ات را هر شب و روز تجربه و خاطره می کنم.
خودخواهانه می گویم و از تو می خواهم که نه برای خودت که برای خودمان تا هستم و هستی، بمانی تا بمانیم.
همینگونه که 3000 شب و روز ماندی تا ماندیم.

--------------------------------------------------------
پ.ن: راستی! یادت هست که بعد از خواندن آن چند سطر عربی و به اصطلاح عقدمان و پایان مراسم، خانواده ات گفتند: دیگر اگر می خواهی می توانی شب بمانی و من دلگیر از این نوع نگاه با نگاه ت خداحافظی کردم و رفتم تا شرط توانستن و ماندن را از این نوع نگاه های سخیف بگیرم و به عشق خلق شده در میان سینه هامان بسپارم که تواناتر از جمله " اگر می خواهی، می توانی " دیگران است.
|+| نوشته شده توسط امیدوار در دهم مهر 1389  |
 انگور هم به جمع عناصر روضه پیوست

رو صندلی که نشستم با خودم گفتم: باز هم ی روز دیگه تموم شد و از خدا و الهه ی خوبی ها و بانکی مون و باراک و بقیه متشکرم که اسباب ختم به خیر شدن این روز رقم زدند.
ولی دل ام خواست تا به تقلید از بزرگان نیایش نامه ای را دلی، کاملا دلی برای ات بنویسم. حرف هایی که برا ی ام سنگین اند و برای دیگران غیر قابل فهم و برای دل ام سرمایه هایی شده اند که برای نگفتن دارم.
خدایا!
تا به حال کمتر وقتی بوده که به ات التماس کرده باشم ولی بفهم که الان واقعن واقعن دارم به ات التماس می کنم در نگاه و دل دیگران از من آدمی نسازی که در برخورد با من و در نتیجه گیری با من و در کنار با من و حتی در کنار بی من! به نتایج استرس زای ایجاد کننده مخاط بینی دست پیدا کنند.
آخه همیشه دست یافتن به این چیزا برای ما جهان سومی ها با اعلام شدیدالحن تحریم هایی همراه بوده که مرور بند یکشون - برید به جهنم - حتی دردآوره چه برسه به تکبیر آخر این قطعنامه ها.

خدایا!
تو روزگاری که آدما هیچ کدومشون به هیچ کسی نیاز ندارن و حاضراند تنها بنشینند و ی دونه! ی دونه! انگور دهن خودشون بگذارن! ازت با زبون ی چیزی شبیه بچه آدم خواهش می کنم این همه حس محتاج به دوست بودن را از من بگیر و حس زیبای تنها نشستن و انگور خوردن را جایگزین اش کنی.

خدایا!
لیسانس نداری ولی فهم و شعور که داری
من به تو نیاز دارم ولی تو که به من نیاز نداری، پس دلیل نداره به دلیل بی نیازی هی بزنی دهن اینجانب را سرویس نمایی تا " اقرب من حبل الورید " بودنت را به من ثابت نمایی.

خدای با حال و با عشق!
تو دنیایی که یکی عکس دوست داره و یکی دلش این عکس و دوست نداره و یکی از عکاس این عکس خوشش نمی آد و یکی نقد عکس و دیگری ور رفتن با دوربین و بغل دستیش اصلا جز عکس دختر خاله اش به هیچ چیز دیگه ای علاقه نداره آخه چه دردی داشتی که یکی رو این وسط بفرستی که چوپونی کنه و هر وقت دلش گرفت حتی اجازه نی لبک زدن هم به اش ندی؟
آخه مگه - خاک به دهن ام - بیماری؟

خدایا!
ی قزمیتی مثل من و گذاشتی جلو چشم بعضی ها که کارشون تشخیص نیاز و کارآمدی این و آن و خودشان است. تازه مسئولیت حرص خورن و یا حرص خوراندن را هم عهده دارند.
آخه به یکی از این همه پرسش که می تونی جواب بدی. نمی تونی؟
آیا من در قبال کسی که فقط می خواد بگه من عکس را دوست دارم یا ندارم کاری باید کنم؟

خدایا!
من هم تو ی چیزایی تظاهر بلد نیستم. از اینکه یکی می خواد جیگرت و دربیاره و تشریحت کنه و انتگرال سینوس دو درجه هاشم خانی ت و به رخ عالم و آدم بکشه و یکی دیگه با منبر تو رو می خواد به هرکجای آدم فرو کنه و ... بیزارم.
همه اونایی که به ام گفتن: چه پناه خوبی هستی و چه قابل اتکایی و چه و چه هیچ کدوم برای من ... بی خیال(نمی‌خوام نتیجه بگیرم، شاید از این به بعد فقط نوشتم)
فقط این و نوشتم که بدونی تو شرایطی هستم که خیلی دوست دارم باهات انگور بخورم و خودم با دستای خودم بین دو لبت حبه های دون شده انگور بگذارم،
خیلی دل ام می خواد که باهام انگور بخوری
همونطوری که بارها فرمودی: برای انگور خوردنتون هم من و انتخاب کنید که بهترین گزینه برای انگور خوردن خودمم.



-------------------------------------------------------------------------------------
پ.ن: زمزمه " دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش " مدام رو لبمه. نمی دونم چرا !!!

|+| نوشته شده توسط امیدوار در دوم مهر 1389  |
 برای دیروز که رفتی...
گاه آمدنت!
تصورش برای ام غیر ممکن بود
که گاه رفتن ات
برای ام
 اینچنین باشد.
این چنین که برای من رفتی، یا برای خودت نمی دانم!
ولی می دانم که
برای دیگران
آمدن ات مبارک شد و برای من
 رفتن ات.
 مبارک بمان!
|+| نوشته شده توسط امیدوار در دوم شهریور 1389  |
 باز هم شیخ بی کرامت ما شیره خورد و قدرنشناخت

 در خبرها آمده بود:
که فلان ابن فلانی از ذهن واکاویده خود خطاب به ملتی که با شنیدن نام آبروی عالم، بانوی اسلام، حضرت فاطمه زهرا "س" سراز پا نمی شناسند، سخن صرف کردند که:
بد‌حجابي دهن‌كجي به حضرت زهرا(س) است و دختران و زنان بدحجاب ‌خاكريز دشمن و سرباز پياده نظام آمريكا‌ هستند.

 ذکر هیچ نکته ای را لازم نمی دانم جز اینکه: نازنین موی و سپید بلند ریش و نازک فکر ظریف اندیش بابا!
هر گردی گردو نیست را می فهمی یعنی چی؟

مردک!
کمی ابای خود را بتکان که روزی فرا خواهد رسید و این کسانی که تو بی حجابشان می خوانی دهان تو و آمریکایی های آخوند صفت را چنان به جایی می آلایند که با نابودی شما شیره خوران قدرناشناس درگه اش لبخند بر لب بی بی عالم بنشیند.

در انتها خواهش می کنم برای سلامتی این غیب گوی دشمن تراش برای حضرت زهرا "س" دعا کنید که شفا یابد.

---------------------------------------
نابودی جهل و شادی دل نازنین دارو ندار همه ما خانم فاطمه زهرا صلوات

|+| نوشته شده توسط امیدوار در سی و یکم اردیبهشت 1389  |
 یا مقلب القلوب...

یا مقلب القلوبی که قلب ما گرفتار تو است
گرفتارش کن آنکه ما را به خود گرفتار کرده است.
گرفتارش کن آنکه خود را جای تو و ما را برای بندگی خود می خواهد.

الهی!
صبر و استقامت ام را با همت مضاعف و کار مضاعف درآمیز تا چنان شوم که تو خواهی و نه آنچنان که می خواهند تا بله قربان گویشان باشم و دم بر نزنم و به خیالشان در تسخیرشان شوم.

الهی!
حول حالنا! که سخت در عصیانیم و گرفتار به تمام آنچه به نام تو است و به کام هر چه جز تو.

یا مدبر!
اگر قلب سنگشان گذاشت ساز هفت سین امسال ما را نیز کوک کن تا برای تو و در محضر تو و تنها آنچنان که شان تو است برقصیم و شیدایی کنیم.

الهی!
مزار شهدایمان را رفتیم و زیارت کردیم تا دلمان باز شود و نشد و کوله بارمان سنگین تر به دوش نشست.

یا محول الحال!    سبک نما کوله ی پر درد بار ما را!

------------------------------------------
پ ن: هفت سین خیلی ها به جرم بندگی خدا و فقط خدا،  سین " سعید، سادات، سمیه و سمیرای شان را کم داشت. آنها در حبس دیوار و ما در حبس خبرشان! حتی امسال آبتین و رضا و زینب هم کنار نشین سفره ما نبودند و تنها در سلول خویش با تو نشستند. همنشینی تان مبارک.

|+| نوشته شده توسط امیدوار در هفتم فروردین 1389  |
 من عاشق شب 22بهمن ماه! هستم

فارغ از همه این حکومت نظامی بازی ها
فارغ از اینکه سید حسن که نطفه روح الله است را پسر نوح می خوانند
فارغ از اینکه امروز همان روزی نبود که سی و یک سال پیش پدر ما و شما دنبالش بودند
فارغ از اینکه چرا بسیج به این روز افتاد و بسیجی تعریف خود را عوض کرد
فارغ از اینکه هنوز در ذهنم دست و پازدن و جان کندن یک محارب 20 ساله را تجسم می کنم
فارغ از اینکه چرا مستند شاخص برای همه باید مستند شاخص باشد جز برای آقایان!
فارغ از همه این فارغ از چی چی هااااا

یکی از قشنگ ترین شب های بیست و دوم بهمن ماه من دی شب بود!

 آخ که چه شبی بود دی شب!
خاطره من از شب به این یوم اللهی برمی گردد به نگاه های عاشقانه یک جفت همسر که می تونه لحظه ای باشه که دو نفرشون با فاصله ای در حدود یک و نیم متر از هم، روی دو یونیت دندانپزشکی دراز کشیده باشند و با چرخش یواشکی سرشون به سمت هم ی نگاه دزدکی را به یک چشمک آبدار جیگر آتیش بزن! به طرف همدیگه پرت کنن. آخ که نوشتن کی بود مانند دیدن؟

-------------------------------------------------------------------------------------
پ ن: دودی که هنوز لایه هایی از آن قابل مشاهده است.

|+| نوشته شده توسط امیدوار در بیست و دوم بهمن 1388  |
 این دو رفتند ولی ...


امروز در خبرها آمده بود:
 فلانی و فلانی اعدام شدند

رفتند و تنها به همین جرم که ما را بر نمی تافتند.
رفتند تا برای امروزیان هلاک شوند و برای آیندگان اسطوره
رفتند تا  نه!
درخت اسلام هیچگاه خون نخورده تا رشد کند.
مگر نه اینکه اسلام دین صلح و سلم سلامت است؟

نه!
نگو برای اسلام
که صاحب اسلام - دیر یا زود - انابن الحیدر گویان می آید و شاید این دو در پسش باشند
رفتند بی آنکه ککی بجنبد
به همین راحتی و سادگی
رفتند تا شاید ما کمی آدم مآبآنه تر درک کنیم که: هیهات من الذله

|+| نوشته شده توسط امیدوار در هشتم بهمن 1388  |
 روح ا.. موسوی! خمینی دیروز و الگوی امروز بدعت گذاران

فتوای آیت‌الله صانعی که از نظر برخی علما بدعت است

جمعی از فضلا و اساتید حوزه علمیه قم با انتشار بیانیه‌ای مبانی فتاوای و نظرات فقهی شیخ یوسف صانعی را به چالش کشیدند.

عنوان این فتاوا اینجا است! ولی حوصله کنید و خود را مخاطب این مطالب ببینید و دریابید چرا ما باید جهان سومی باشیم و دین را برایمان افیون بنامند و ...

یکم : تساوى دیه‏ زن و مرد

دوم : ردّ فاضل دیه

سوم : متعه‏

چهارم : محرمیت فرزند خوانده

پنجم : ربا در قرض‏هاى استنتاجى

ششم : پاک بودن پوست غیر مذکى

هفتم : تشکیک در حکم ارتداد

هشتم : ارث بردن کافر از مسلمان

نهم : ازدواج مجدد

----------------------------------------------------------------------------------------------
پ.ن: به یاد مرحوم امام افتادم که در فتوای بازی شطرنج از سوی برخی بدعت گذار خوانده شد و ... خدایش بیامرزاد


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط امیدوار در چهاردهم دی 1388  |
 اکنون این رسانه سراسری کجاست؟
سایت الف متن یادداشت احمد مسجدجامعی در باره حمله به حسینیه جماران را منتشر کرد.

سایت الف نوشت:
هنوز زمان زیادی به شروع مراسم مانده بود که حسینیه شماره یک جماران پر شد. گروهی با چند اتوبوس آمدند و پیش از شروع مراسم حسینیه را پر کردند.دوستان نگران شده بودند، نگران اتفاق هایی که حرمت شب عاشورای اباعبدالله الحسین علیه السلام را بشکند و حرمت حسینیه ای که از جای جای آن بوی امام (ره) به مشام می آمد خدشه دار شود. مردم زیادی هم در درون و بیرون حسینیه منتظر شروع مراسم بودند.

برخی پیشنهاد می دادند که مراسم را لغو کنید، اما امکان پذیر نبود، چرا که شرایط دشواری پیش می آمد. به علاوه قرار نبود کاری به جز عزاداری برای سالار شهیدان کربلا، امام حسین(ع) انجام شود و بـــــعید می دانستیم که عزاداری برای امام حسین بن علی علیه السلام که مظهر وحدت و هویت ملی و انقلابی ماست، واکنشی منفی بر انگیزد.

برگزار کنندگان تمام تلاش خود را کرده بودند تا مراسم عزاداری به دور از حوادث جاری انجام شود و مردم نیز انصافا نهایت همکاری را داشتند.

مراسم عزاداری هنرمندان و اصحاب فرهنگ برای امام حسین(ع) چند سالی است که برپا می شود و چهار سال است که سخنران اصلی شب های عاشورای این مراسم آقای خاتمی است. این مراسم طی سالهای گذشته در خانه هنرمندان و یا موزه ملی قرآن کریم برگزار شده بود، ولی امسال با همکاری و همراهی مدیریت محترم حسینیه جماران به آنجا منتقل شد.



ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط امیدوار در سیزدهم دی 1388  |
 
 
بالا